تبليغاتX
وب نوشـت های وحیـد دانـشــمندی
وب نوشـت های وحیـد دانـشــمندی


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست...

 

با سلام

صميمانه از همه ي دوستان ام  كه در داغداري تند اين روزهاي درد  و آن نفس هاي سنگين ، ناباورانه گي تلخ سفر ، چون تكيه گاهي ،حالا ديگر براي نبودن همه چيز چون عادت مي ماند ، و خيره گي يك سوي دو تاييِ چشم ها را به چهار چوبي محبوس كه نه حرف مي زند ، نه پلك ، به خيالم مي شنود ، كه چقدر زود دير مي شود ! و مي پايدم براي تمام پدرانه گي اش ...چقدر بي تاب صداي اش ام...چقدر  كوچك شده ام براي دستي روي شانه ام گذاردن اش..

سپاسم از همه ي محبتي كه لبريز شد از اين مجاز ، عزيز ترين دوستاني كه درد مندي ام را با خود به قسمت نشستند و تسلاي ام بودند...وبلاگ هايي كه با پيام تسليت از دست دادن تنها رفيق بزرگ  زندگي ام كه خلاصه مي شود در سه حرفي ساكت " پدر " به روز شدند ، تماس هايي كه قادر به پاسخ شان نبودم ، پيام هايي كه حلقه هاي اشك مجال درست خواندنشان را نداد...

براي همه بودن تان .. بغض  اگر امانم دهد ...

 

بدرودي

وحيد دانشمندي

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي 



باید این صفحه تازه می شد ...

 

"فروهر "

روی بابانوئل را

زمین نمی اندازد

              در آغاز هر بهار !

 

...........................

 

 

چشم ديدارت را ندارم ...

راستش!

يك روز هم نمي توانم دوري ات را تحمل كنم

خانم عزيزم !

             خورشيد!

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي  | 



كفتر حسين بود ، نمي خوند ، زجه می زد حسين ..حسين...

 

هواي گرفته اي بود، ابر ها هم به سياهي مي زدند ، ساعتم را نگاهي انداختم ! بر خلاف هميشه كيف دستي ام را از كنج اتاق بر نداشتم ، روي كولم نيانداختم تا دستانم را از شدت سرما توي جيبم بتپانم و  شتابان از خانه بيرون بزنم ، تا تمام مسير خانه  تا محل كار را يك ريز با خودم حرف بزنم و پيش خودم  قول بدهم كه حواس كسي را به خودم جمع نكنم !  دوربين عكاسي را از روي ميز بر مي دارم ، منوي نا آشنا ي اش را كمي زير و رو مي كنم ، بند آويز اش را عقب ، جلو مي كنم ، دور دستم مي پيچانم و كفش هاي  پوشيده و نپوشيده ام را تا در خانه كلش كلش مي كشانم ، پاشنه را بالا مي كشم و بي هدف گوشه ي خيابان را مي گيرم و راه مي روم !‌

خيابان مشكي پوش است ، شنيده / نشنيده ، صداي طبل و سنج هاي هيئت محله هم بلند است ، آن وقت ها همه ي هم وغم من و  بچه هاي محل اين بود كه با شنيدن همين صدا ها شال گردن هاي يك شكل "ياحسين" را دور گردن بيا ندازيم و يك جفت زنجيرمان را برداريم و پشت كمربند شلوارهاي مان سفت كنيم  وبي كله به سمت صدا بدويم  تا نكند بزرگ تر ها زود تر از ما رديف اول صف زنجير زني بايستند و ما را مثل هميشه آخر صف بياندازند ، " قاطي همان بچه مچه هايي كه - ما- بوديم".

يادم است چند باري  از ترس تمسخر و خود نمايي بچه هاي كمي بزرگ تر شبانه انبردست ي را كه زير پتو قايم كرده بودم برمي داشتم و به سمت يك جفت زنجير دانه ريز سنگين بابا  پاورچين پاورچين  مي رفتم و چند رديف آنها را با همان صداي ريزشان جدا مي كردم و به دسته زنجير خودم وصل مي كردم ، بي كه به اندازه ي حلقه ها ، به رنگ آن ها توجهي داشته باشم !‌ آن آخر ها زنجير دو و نيم كيلويي بابا ، نيم كيلو شده بود  و زنجير نيم كيلويي من ...!

چند كوچه  دور شده ام اما هنوز صدا به آن نظم خاص خودش با مرثيه ي غم بار مش حسين كه اشك را نا خواسته توي چشم هامان حلقه مي زد نرسيده !‌ اين نشان مي دهد كه بچه هاي محل ،  همان بچه هاي كوچه ي پشت بازار هنوز بيدار نشده اند ! بغض مي كنم ! سعي مي كنم اين صدا ها را نشنوم! راهم را پرت مي كنم و دور تر مي شوم! ‌ياد پرچم هاي سه گوشي كه كنار آينه هاي كوچك دو چرخه ي  بيست و هشت چيني ، وصل مي كرديم و آن ده روز ها را به احترام آقامون حسين ، نه صداي  زنگ دوچرخه رو  در مي آورديم و نه دوچرخه رو بزك مي كرديم ! می افتم .

به خيابان اصلي شهر نزديك مي شوم !‌به هيئت هاي سينه زني و زنجير زني ، خاطرم پريشاني آن روز هاست ، شال هاي مشكي بلندي كه دور سر و صورت مان مي بستيم و پاشنه ي كفش نفر جلويي را با حركت پاهاي خودمان جفت مي كرديم ! به گل هايي كه به سر مي كشيديم ، به همه چيز چشم مي بستيم و به هدفمان عشق !‌ دسته ها با نشانه هايي پيش مي روند ! بيشتر شبيه سان ديدن يك ارتش ، عزا داري مي كنند!  دوربين را روشن مي كنم ! كادر مي بندم ! زوم مي كنم ، عقب /جلو مي كنم ! چند عكس باز و بسته مي گيرم !

هر چه چشم ، چشم مي كنم  هيچ يك از بچه  محل هاي آن روز ها را نمي بينم ! بين آن همه هيئت صدايي تنم را مي لرزاند ، در آن شلوغي خودم را نزديك تر مي كنم‌، صداي نو جواني كه همان سوز آن روز هاي نوحه هاي مش حسين را دارد !نزديك تر مي شوم ! پرچم " هيئت عزاداران ابوالفضل العباس" به چشم ام مي خورد ، چقدر شبيه همان پرچمي است  كه براي دست گرفتن اش و جلوي هيئت راه بردن اش با بچه ها يكي به دو مي كرديم ، فقط انگار جاي  نقش قلم آقا حبيب نقاش را گلدوزي كرده اند " ياقمر بني هاشم " قاب عكس بزرگي كه گوشه اش هم يك رمان مشكي كشيده اند ، جلو مي آيد ، چشم مي دوزم ، تاب ندارم ، نزديك مي شوم‌، انگار مي شناسم اش ، پيشاني چروكيده اش ، ريش هاي بلند سفيد اش ،  همان كلاه سبزي كه هميشه روي سر داشت ، بغض مي كنم ، دوربين از دست ام مي افتد ، آويزان بند دور گردنم مي شود !‌ گوشه ي قاب نوشته اند ، "كفتر حسين بود ، نمي خوند ! زجه مي زد ! فقط مي گفت حسين ، حسين " بين دسته مات و مبهوت راه مي روم ! گاري در حال حركتي كه كسي را در پوست شير مي گذراند  به سمت ام نزديك مي شود ، دستانش به سمت ام مي آيد ، چند مشتي خورده كاه و قدري خاك روي سرم مي ريزد ، با همان صداي مبهم و گرفته مي گويد ، خاك تربت است ، يك جفت زنجير دانه ريز سنگين دستم مي دهد و مي گويد ، "فقط بگو حسين ، حسين ، اين وصيت مش حسينه ! مديون كرده "

  

پ ن :برای موضوع امسال "عاشورا از نگاه دوربین" یک عكس بیشتر ارسال نکردم !!

 



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي  | 



طفل یتیمی ز حسین گم شده...

 

 

بگو خورشيد بالا نيايد بي حسين...بالا نيايد ....بي حسين... 

 

 

پخش زنده و مستقیم حرم امام حسین علیه السلام

پخـش زنـده و مسـتقیـم حرم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام

  



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي 



بيا زير چترم كه بارون خيس ات نكنه !

 

دارم به چيز هاي جديد تري فكر مي كنم ...به حرف هاي دختركي كه در من آنقدر ها هم كوچك به نظر نمي رسد ! كه منتظر يك عصر باراني است، تاچتر كوچك اش را با گل هاي صورتي خال خالش باز كند ، انگشت هاي كوچك اش را  در دست من چفت كند و هي قدم بزند...

_يه سوال بپرسم جوابمو مي دي !؟ تا كافه پارسه چند كوچه راهه!؟

و من با انگشتم اشاره كنم دو كوچه ي ديگر ! كنار شومينه همان ميز دو نفره ي استثنايي با دو گل رز سرخ  كه تازه از غنچه باز شده، يك بستني مخصوص كافه پارسه از همان هايي كه يك چتر كوچك  خال خال صورتي هم روي بلند ترين گلوله ي ميوه اي اش باز است و دخترك هر بار با ديدنش كلي ذوق مي كند و يك قهوه ي ترك تلخ خاچيك ، دو كيك شكلاتي و صداي اينسترومنتال ريچارد كلايدرمن كه يك پرده از صداي من و دخترك پايين تر است ... دارم به چيز هاي جديد تري فكر مي كنم ...به حرف هاي دختركي كه در من آنقدر ها هم كوچك به نظر نمي رسد ...به صندلي سومي كه گاه گداري بي كه حواسم را پرت كند با حركت مرموز پاهاي دخترك به سمت مان نزديك مي شود ! به قهوه جوشي كه بدون درخواست مشتري يك هو روشن مي شود...به فنجاني كه ...به شاخه ي رز سفيدي كه در دستان -كافه من- هرس مي شود ...

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي  | 



به سپنتا.../به 5 دي ماه / به تاريخ ننوشته ي ...

 

 

هومتَهَ

           هوخْْْتهَ

                          هْوَرْشْتَه

 

 

زرتشت ، گشتاسب را از دادن خراج به تورانيان منع نمود ، چون گشتاسب از در آزادگي در برابر تورانيان وارد شد ، جنگي ميان آن ها در گرفت. مطابق با روايات داستاني ، ارجاسپ پادشاه توراني در دومين حمله ي خود به بلخ ، صدمه و خرابي بسياري وارد كرد ،در اين هنگام گشتاسپ در پايتخت نبود و چون ايرانيان هزيمت يافتند ،زرتشت در آتشكده ي انوش آذر براي پيروزيشان دعا مي كرد . يكي از تورانيان به نام توربرادورش از پشت به وي حمله كرده و پيامبر را به شهادت مي رساند . در اين بين لهراسپ پدر شاه و همراهانش نيز كشته مي شوند .بدين ترتيب طومار زندگي هفتاد و هفت ساله ي پيامبر  پس از آن همه گرفتاري و كوشش در نور ديده شد .

همسر گشتاسپ كه زني دلير و خردمند بود ، خود را به گشتاسپ رسانيده و شرح غم انگيز ماجرا را بيان مي كند . فردوسي از شهادت زرتشت به نام ياد نكرده ، اما منظورش از هيربد با رواياتي  كه در مورد شهادت زرتشت هست ، پيامبر مي باشد ، همسر گشتاسب به هنگام رو به رويي به شوهرش چنين مي گويد:

 

سپاهي زتوران بيامد به بلخ                    كه شد مردم بلخ را روز تلخ

همه بلخ پر غارت و كشتن است              وزايدر تو را روي برگشتن است...

شهنشاه لهراسب در شهر بلخ                 بكشتند و شد روز ما تار و تلخ

وزآنجا به نوش آذر اندر شدند                    رد و هيربد را همه سر زدند

زخون شان فروزنده آتش بمرد                   چنين بد كنش خوار نتوان شمرد   

 

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي  | 



بريده خطابه هاي امپراتوري / اتاق تحريريه /فايل نامه هاي نا تمام...

 

مدرنيسم

 

خواستم پيش خودت فكر اش را بكني كه اگر باري ، رو يا روي اش شدي ! تعجب نكني ، از نسل تكامل يافته ي چهار پايان قوز دار كمي مدرن! مكتبي كه براي جذب اش مكاتبه نكنند  به درد آ د م ك هاي زيرخاكي مي خورد ، تجزيه شود تا تحليل نرود به خوردِ هنوز، آدم هاي خاكي ِ كمي بعد تر برود! من ذاتاً عادت به پرستش دارم ، به كاسه ي آش نذري مادر بزرگ شك نكن ! من غريزي مي خندم! به روزگاري كه بلد شده است از روي غرض بگرياندم...گاهي!! دنبال نژاد برتر آدمي لاي كتاب ها نگرد ! نيست شده اند كه نابود نشويم ،از بودني چنين چندش آور، كه بازگشتي بي رفت ! بي ربط ترين نوع زايش بشر بوده است !

تو را با  يك سده قبل تر چه كار!؟  كه غار امن ترين خانه ي كوهستاني كركس ها ست، آنهايي كه به بلندي پناه مي آورند از بلندي به زمين مي خورند! " سري به نشان تاييد تكان مي دهند " كه قانون نيوتن به خاك سياه مان نشاند ! از فرط جا گير تفكري معقول ! ما بدهكاريم ، دستي روي شانه ام مي خورد : لاي پاورقي ها دنبال شيوه ي پرستش تازه اي مي گردي !؟     

 

با مداد نوشته اند " سين دارد " دور اش يك خط نيمه  كشيده اند.

امضا: مميزي وقت

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي  | 



یکی تو دو تا من !

 

 براي استخدام ،كلي رفته اند و آمده اند !‌ وقت ورود به اداره ، پشت در اتاق مصاحبه ، احساس شان را در دستان كوچك و نحيف دخترك فال فروش قايم كرده اند ، مبادا به رخ شان بكشند ، آدم اند ! چهره ي خشن و عبوس ملاهاي مكتب خانه  اي را به خود گرفته اند ، تاريخ يونان باستان را خوانده اند ، " به خدايان اعتقادشان نيست ، خود آيين خدايي فرا گرفته اند! "

فرم هاي شان را پوشيده اند ، بند چكمه هاشان را سفت كرده اند !  دست هاشان را از شيشه ي اتومبيل  بيرون كرده اند ، چراغ گردان زرد رنگ شان را روشن كرده اند، جنوب شهر براي اولين روز كاري ، مني از خود نشان دادن است ! واژه ها پشت شيشه ي اتومبيل شان ، پشت حصار اتاق باري اتومبيل شان اسارت مي كشند !

راننده راديو را مي گيراند  !‌" نيروي انتظامي در يك عمليات غافل گيرانه  فروشندگان خياباني سي دي هاي مبتذل و غير اخلاقي مولوي تهران را دستگير كرد. "  

راه آهن را گذرانده اند ، ميدان بهمن را دور مي زنند ، خزانه ، نازي آباد، شهر ري...

دست فروشان كنار خيابان بساط كرده اند ، پير مردي چرخ دستي اش را به دنبال خودش مي كشد ، توري چراغ زنبوري ، واشر زود پز ، سري گاز پيك نيكي ، فيتيله چراغ پي سوز ، روي ديواره ي چرخ دستي اش نوشته است "گاز فندك موجود است ". پير مرد راديو اش را مي گيراند ،كنار گوش اش مي گذارد و چرخ دستي اش  را مي كشد ! " شهرداري منطقه ي... جنوب تهران ، امروز صبح در محل حلبي آباد، مجبور به تخريب چند ويرانه ي غير قابل سكونت شد ! شهردار محترم اين منطقه عنوان كرد : پس از اخطار هاي مكرر و عدم توجه ساكنين غير ايراني اين خانه خرابه ها و در دست ساخت بودن اين منطقه مجبور به تخريب شديم !  

هنوز هستند جزامي هايي كه گوشه ي خيابان جان مي كنند ، آكاردئون در دست اش بي نوايان مي زند ، روي سر اش چادري انداخته ، پسر ش كاسه اي در دست دارد ، عابران پياده قدري مكث مي كنند ، پول خردي ندارند ، راه شان را مي گيرند و مي روند !

پسركي جعبه ي چوبي اش را از روي كول اش پايين مي آورد ، دكمه هاي پيراهن اش را باز مي كند و روي جعبه ي نيمه سوخته اش پهن مي كند، چند قوطي واكس بلدرچين و يكي و دو تايي برس ، روي جعبه اش مي گذارد ، دم پايي هاي پاره اش را از پاي اش در مي آورد و آن طرف جعبه اش جفت مي كند ...

دختركي پاي چراغ راهنمايي  چهار راهي ، منتظر قرمز شدن چراغ مي ماند ، چند شاخه گل سرخ در دست دارد...

هنوژ واژه ها محبوس اند !

در اتومبيل باز مي شود ! چهار نفر پياده مي شوند ، شلوارشان را بالا مي كشند ، به طرف پير مرد مي دوند ، به طرف جزامي ، به طرف پسرك ، به طرف دخترك گل فروش ...

چند ساعت بعد پير مرد را از جوي آب  بالا مي كشند !جزامي را به قرنطينه مي برند ! پسرك هنوز توي سطل باز يافت خياباني نفس مي زند ! دخترك بين دستان نگهبان كانون نگهداري از كودكان بي سرپرست زجه مي زند !

"اتاق باري اتومبيل پر است از دست رنج  آدم هايي كه براي ندزديدن شان دزديده مي شوند.. "

شكسته ي ساز مرد جزامي ،گل هاي سرخ پرپر دخترك ، آتش جعبه ي چوبي كوچك پسرك ، شال گردن و كلاه نخ كش پيرمرد !

                                    "اكــيپ رفـع سد معـــبر !"

                   

 

 

 

 

 

 

اكيپ         (فرانسوي)                    

ü        (پارسي) : دسته ، گروه ، هم گروه ، هم دستگان

 

 

 

رفع          (تازي)

ü        (پارسي): بلند كردن،برداشتن،بر كشيدن،دور كردن ،زدودن،آهيختن ،بر انداختن ،از ميان برداشتن

 

 

سد           (تازي)

ü        (پارسي) : بند ، رود بند ،بند آمدن،فروبستن،پيش بستن،جلوگيري ، بازداشت ، باز داشتن ،

 

 

معبر         (تازي)

ü        (پارسي) : گذر ،گذر گاه ،راه،گذر گه ،جاي گذر، گذار ،گدار ، پاراه ،باروم  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحيد دانشمندي  | 



درباره وبلاگ

و تنها آن گاه که همگان مرا انکار کردید ، نزد شما باز خواهم آمد .
به راستي ، برادران، آن گاه گم گشتگان ام را با چشمي ديگر خواهم جست ،
آن گاه با عشقي ديگر به شما عشق خواهم ورزيد.

چنین گفت زرتشت...

...........................................
کلیه ی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به صاحب آن می باشد ,درج آثار در هر فضا و نشریه ای بدون ذکر منبع و لینک مستقیم با نام نویسنده مجاز نمی باشد .

وحید دانشمندی


منوی اصلی
خشت اول
كلاغ سياه
قديما


بايگاني
4/21/2009 - 5/21/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008


دفتر شعر
فروهر
لیلا اگر تو باشی...
کلاغ های بی حیا
سگ بازی
خیانت
خیالت
بام مرگ
بند بی عاری
زنجیر ها
اقلیم حماسه
درد سر
ستاره ی دنباله دار
پاره روزنامه
روزنامه ها بی خود منتشر می شوند..
سکوت
مرجان و پری
قرعه...
گوش موش ها کر
دست های جاذبه ات
تقدیر
حقیقت
غلت می خورند...
مساوات
جشن تکلیف
رگبار آسمان
چند طرح...
ده بزن!


روز نوشت ها
هواخوري
شب شعر
feedback...
كلاه شابگاهي روزگاري داشت ...
متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو, تا می تونی ازش فرار کن !
يكي تو دو تا من !
بريده خطابه هاي امپراتوري / اتاق تحريريه /فايل نامه هاي نا تمام...


صداي امپراتور
شعر: رگبار آسمان...
شعر : لیلا اگر تو باشی...
پشت و پسل ها

آخرین نوشته ها
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست...
باید این صفحه تازه می شد ...
كفتر حسين بود ، نمي خوند ، زجه می زد حسين ..حسين...
طفل یتیمی ز حسین گم شده...
بيا زير چترم كه بارون خيس ات نكنه !
به سپنتا.../به 5 دي ماه / به تاريخ ننوشته ي ...
بريده خطابه هاي امپراتوري / اتاق تحريريه /فايل نامه هاي نا تمام...
یکی تو دو تا من !
"متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو, تا می تونی ازش فرار کن ! "
کلاه شابگاهی روزگاری داشت...


به نا خدا دل مبند ! خدا كه نمي شود!
می دانم در این انقلاب ،تنها گنجشکان ، در کنار ِ من خواهند بود !

لوگوی دوستان